تمام كن نفسم  را ...و نقطه ای بگذار .

رسيده آخر خط ! دست از سرم  بردار!

 

چه لحظه های غريبی كه زل زدم در خود

ميان صفحه ی تقويم  و حلقه ی اين دار

 

شبيه خاطره ها يم مرور خواهم كرد

تمام جرم دلم را به پرده ی  ديوار!

 

صدای پای خدايان ز دور مي آيد

چه ساعتی ؟... /نه/ زمانی نمانده تا ديدار

 

 هنوز فرصت بغضی شكسته با من هست

وحرف های گلوگير و خنده ای غمبار

 

مرا به عشق تو ای خوب متهم كردند

چه سنگها كه نخوردم ز مردم بازار

 

تمام مردم اينجا شبيه  هم قاتل

و من به جرم گناهی نكرده در اقرار  

 

و تو مخاطب  فردای اين غزل هستی

همان كسی كه مرا خوانده پيشتر ..بسيار

 

سكوت جمله ی آخر   و حرف مانده ی من

بجاي بيت  نگفته .سه نقطه اي بگذار  ...