فرصتي پيش اومد تا بشينم و دفتر شعرمو ورق بزنم

  و رسيدم به اين قطعه شعر كه :

"به من نزديك نشو

بارها گفتم كه با سنگ ميانه اي ندارم

خيالت جمع

همه ي شكستني هايم راشكستي ... "

  حق با تو بود شايد ...

  اشتباه از من بود كه آنروز جايمان عوض شد

  كه من شدم شيشه و تو سنگ

  تو زدي تا من براي هميشه بشكنم...

  باورش سخت بود و تحملش سخت تر كه به قول خودت

       كوه احساس

             ناگهان سخت شود...

                  سنگ شود ...

                          سخت تر از سنگ شود ...